هفته نوشت
جمعه شب به صرف افطار مهمون خونه خاله سمیرا بودیم. برای اینکه بتونیم بیشتر کنار خاله سمیرا و خانواده گلشون باشیم. بابایی زحمت کشیدن و ما رو زودتر به اونجا بردن. توی راه خیلی خوابت میومد ولی همینکه خاله سمیرا و پسر خاله و دختر خاله گلت رو دیدی خواب از سرت پرید و شروع کردی به بازی کردن. از تخت آرمیتا خیلی خوشت اومده بود برای اینکه آرمیتا جون یک عالمه عروسک بالای تختش گذاشته بود. شما هم دونه دونه عروسک ها رو بر میداشتی، به زبون بچه گونت صحبت میکردی و اون ها رو پرت میکردی روی تخت. حدود یک ساعت مونده به افطار هم مامانی و بابا جون و خاله سوده هم اومدن. شما هم کلی باهاشون بازی کردین.
شنبه شب هم مهمون خونه خاله ناهید و همسر و پسر گلشون، بردیای عزیزم بودیم. هزارماشا... به این بردیای شیطون و دوست داشتنی. اصلاً فکر نمیکردم توی این مدت کوتاه تا این حد عوض شده باشه. بردیای گلم برای خودش آقایی شده بود. بردیا تنها 4 روز از شما کوچکتره و من وخاله ناهید توی دوران بارداری باهم دوست شدیم. وقتی رسیدیم اونجا شما توی ماشین خوابت رفته بود و حدود 1 ساعت و نیمی هم اونجا خوابیده بودی. توی این مدت هم ما با گل پسرمون مشغول بودیم. بردیا جون هم که یکجا بند نمیشد و پر از انرژی بود. مدام بهت سر میزدم که نکنه یک وقت از خواب بیدار بشی و بترسی که خداروشکر یکبار که اومدم بالای سرت چشمات و باز کردی و خیالم راحت شد. بعد از اینکه از اتاق خواب آوردمت بیرون مات و مبهوت بودی که اینجا کجاست اومدی. وقتی گذاشتمت روی زمین رفتی دنبال بردیا که دستش رو بگیری. قربون مهربونیت برم من. شب خیلی خوبی بود. دست دوست گلم هم درد نکنه. امیدوارم بتونیم به زودی روی ماهشون رو ببینیم.
شیرینی های دخترکم
مرتب داری توی خونه راه میری. یعنی یک لحظه نمیشینی. جالب اینجاست که وقتی میشونمت هم سریع بلند میشی و می ایستی. از اونجائیکه توی خونه خودمون صندلی غذا داری برای غذا دادن بهت مشکلی ندارم ولی جای دیگه که میریم مرتب در حال راه رفتنی و من همش نگرانم که نکنه گشنه بمونی. باید یک جای بلند پیدا کنم و بزارمت روی اون بشینی تا نتونی راه بری.
عاشق انگور و هندوانه هستی. خصوصاً انگور یاقوتی. جدایی از طعمش، فکر میکنم چون میتونی خودت دستت بگیری و دونه دونه بخوری خیلی ازش خوشت میاد. نوش جونت مامانی. الهی همیشه سالم و شاد باشی عزیز دلم.
خیلی قشنگ و با صدا بوس میکنی. عاشق اون لحظه هایی هستم که میای و خودت رو می چسبوی بهمون و بوسمون میکنی. عاشقتم. آخر منو با این همه مهربونیت میکشی. 

خیلی خوب کاربرد کلمه مامان و بابا رو متوجه شدی و من و بابا رو صدا میکنی. اسم هرچیزی رو که بهت میگم، با اون زبون بچه گونه شیرینت تکرار میکنی. قربون دختر باهوشم برم من. 




هفته نوشت 





